معماری

در اندرونه‎‌ی روان

نوشته‌هایی درباره‌‌ی روان که از تجربه‌ی شخصی حکایت می‌کند.

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی؟

بدخوابی -دیر یا زود- مرا خواهد کشت انگار؛ دارم مطمئن می‌شوم که حتماً چنین خواهد کرد–اگرنه فوراً. مدتی است، شاید بیش از دو ماه، که رؤیاهای بسیاری می‌بینم–و بسیار مشوش. عموماً هم آغشته به هراس و هم‌راه ترس. همان اضغاث احلام اما در ژانر کابوس. انگار هم که این چند …

ادامه نوشته »

ای صاحب کرامت شکرانه‌ی سلامت | تجربه‌ی اول‌شخص اختلال دوقطبی.

[برگرفته از وبلاگ قاپیدنِ سپیده‌دم.] هرشب، همین که پتو را روی خودم می‌کشم رو به تاریکی مناجات کوتاهی می‌خوانم، «خدایا، شکرت که سالم ام، شکرت که خانه‌ای دارم.» طی آخرین -و بدترین- بحران روحی‌ام در سال ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵، زمان‌هایی بود که هر عنوانی برای من صدق می‌کرد، مگر «سالم». …

ادامه نوشته »

روان‌نگاشت یک | لا مِساس در تاریکی

«دارم جنبه‌های جدید و مرموزی از روانم رو کشف می‌کنم. خیلی عجیب‌ه ها، یه زمانی روان‌ام چونان موم در دست من بود،» این جمله قرار بود مفتاح دو سه توییت‌ای باشد که نگذاشتم کارشان به زادن بکشد، که هدر می‌رفت. امّا ادامه‌اش: … اگر در مقابله با برخی تغیّرات ش …

ادامه نوشته »