معماری

مجهول مخفی | سوگواره‌ی حضرت مادر؛ یک دیباچه، شانزده پرده، یک مؤخره.

دیباچه | والله خدا کند.

گفتند «فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه …» گفتم «… خدا کند»1

 

پرده‌ی اوّل | خانه ی دختر، کوچ پدر.

عایشه می‌گوید که:

فاطمه را بخواند و با او سخنی پنهان بگفت.
فاطمه بگریست.
پس سخنی دیگر بگفت.
فاطمه بخندید.
من هیچ کس را ندیدم که بهتر مشابهت داشت به رسول در سخن گفتن، که فاطمه. و چون در پیش رسول آمدی، رسول دست او فراگرفتی و بوسه دادی و به جای خویشتن بنشاندی. گفت: «یا فاطمه، خدای خشم گیرد از برای خشم تو و خشنود شود از برای خوشنودی تو.»

جبریل گفت: «یا احمد، خدای مشتاق است به دیدار تو. اینک ملک موت دستوری می‌‍خواهد که در پیش تو آید! و هرگز از هیچ کس دستوری نخواسته است پیش از تو و پس از تو هیچ آدمی‌ای [را] دستوری نخواهد.»

ملک موت بر در سرای آمد2 و گفت: «درود خدا بر شما باد ای اهل بیت و منتهای رحمت و مبلّغ رسالت! دستوری هست که درآیم؟»
فاطمه گفت: «ای بنده ی خدای، رسول خدا مشغول است. به تو نمی‌پردازد.»
پس یک بار دیگر آواز داد.
تا سه بار آواز داد.

رسول آن بشنید. گفت: «در باز کن! که آن عزرائیل است. می بار خواهد تا درآید و جان من بردارد. که خدا او را فرموده است که “تا رسول من تو را بار ندهد، در نزدیک وی مشو.” 3 بگو تا درآید.»
بانگ و خروش در میان اهل بیت برآمد.
فاطمه به بالین رسول آمد. روی بر روی او نهاد. گفت: «یا ابتاه! مرا همی فرا که سپاری؟»
گفت: «فرا خدای نیکوکار و مهربان.»
ملک موت از در درآمد. 4

 

پرده‌ی دوم | حیران، لال، سرگردان.

از هجوم عام بر ناموس خاص لایزال
عقل حیران، طبع سرگردان، زبان لال است، لال5

 

پرده‌ی سوم | چنان که افتد و دانی.

یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه؛ مانده بود
دست تو را چه‌گونه ز مولا جدا کند؟

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
… مجبور شد که دست علی را رها کند

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که «خاک را به نظر کیمیا» کند

نفرین نکن، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد
… نگذار روز، راز تو را برملا کند6

 

پرده‌ی چهارم | ولی، نشد.

گفتم که شاید او بتواند ولی نشد
خود را ز پشت در برهاند ولی نشد

گفتم که شاید این درِ چوبی پس از لگد
در بین چارچوب بماند ولی نشد

می خواست فضّه قبل هجوم حرامیان
خود را به پشت در برساند ولی نشد

زهرا تلاش کرد که از زیر دست و پا
خود را کنارتر بکشاند ولی نشد

با بازوی شکسته خود خواست شعله را
… از پای چادرش بتکاند، ولی نشد

لبریز شوق بود که در گوش محسن اش
… یک روز علی اقامه بخواند، ولی نشد7

 

پرده‌ی پنجم | گاهی، دمی.

مسمار در را گو: «دمی!
ویران مکن باغ نبی؛
بسته شده دست علی …»

 

پرده‌ی ششم | مزن.

تبت یدا ابی لهب! ای بی حیا! مزن
… دست جنون به غیرت آل عبا مزن

قدّ مرا به قامت سَروَش عصا مکن
این‌گونه زخم بر جگر مجتبی مزن

سیلی مزن به روح دو پهلوی مصطفی
… ضربه به جسم و جان رسول خدا مزن

دیوار از خجالت او سرشکسته شد
با هر دودست مادر مظلومه را مزن

این‌گونه نقد مزد رسالت که می دهد؟
ممتد مزن، به پشت مزن، بی هوا مزن8

 

پرده‌ی هفتم | خدا کند، ولی، بنا نبود.

تو دیدی و حسن م دید رنج مادر را
… خدا کند ز برادر صبورتر باشی

ببخش مادر خود را که با خود آوردت
… بنا نبود که آن روز پشت در باشی9

 

پرده‌ی هشتم | معمّا.

شستم ز چادر تو رد پای قوم را
این جای دست کیست که اصلاً نمی‌رود؟

 

پرده‌ی نهم | … جان خودم.

در خانه روسری به سرت قاتل من است
قتل کسی به پارچه ای نخ نما نشد

جان خودم قسم، که همین چند روز پیش
گفتم که کج کنم سر این میخ را نشد10

 

پرده‌ی دهم | بگو، چه‌گونه؟

با من گفتی: «مرا شبانه غسل بده،
مرا شبانه کفن کن.»

من،
من،
بگو من چه گونه آفتاب را،
شبانه در خاک کنم؟

 

پرده‌ی یازدهم | «اختیار چیست؟»

مانده حیران بر که گرید آسمان
بهر مادر؟ یا پدر؟ یا کودکان؟11

 

پرده‌ی دوازدهم | آستین به دندان.

دستی که بسته بود، می‌شست بی‌صدا
دستی که خسته بود، در زیر نور ماه

گل‌برگ گل کبود، گل‌ها فسرده بود
جرم علی چه بود؟ روی عدو، سیاه!12

که ذوالفقار علی در نیام - حسن روح‌الامین
که ذوالفقار علی در نیام – حسن روح‌الامین

پرده‌ی سیزدهم | بلی، همو.

سکوت کرد علی سال‌های پی در پی
همان علی که در قلعه را ز جا کنده‌ست

همان علی که به توصیف او قلم در دست
مردّدم بنویسم خداست یا بنده‌ست13

 

پرده‌ی چهاردهم | بی‌دل و چاره.

باید از این به بعد علی بین گریه اش
… فکر ای برای خنده ی آن چل نفر کند

در را به هم زدند، به هم ریخت زندگی ش
… از این به بعد، با چه دل ای رو به در کند؟14

 

پرده‌ی پانزدهم | راز می‌داری؟

بگذار کس نداند در پشت در چه بگذشت
من لب نمی‌گشایم، محسن زبان ندارد

هر کس سراغ‌م آمد، با او بگو که «زهرا
قدرش عیان نگردید، قبرش نشان ندارد»15

گویند: «سرّ عشق، مگویید و مشنوید.»
مشکل حکایتی‌ست که تقریر می‌کنند.

 

پرده‌ی آخر | هنوز.

هنوز از آن‌چه گذشته است بر در و دیوار
به خانه چند دلِ کودکانه می‌لرزد

هنوز کوچه به کوچه، حکایت از مردی‌ست
… که دستِ بسته ی او عاشقانه می‌لرزد16

 

مؤخّره | ببخشید، گلو گیر شده بود.17

نمی‌خواهم برنجانم دلی را بی سبب، امّا
چه‌گونه قتل یک مادر، چهل تن متّهم دارد؟18

___________________________________________________

  1. سید حمیدرضا برقعی
  2. و آن سرای فاطمه بود
  3. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ | احزاب، ۵۳٫
  4. قاف: بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متن کهن فارسی، ویرایش یاسین حجازی، صص ۱۰۷۸ و ۱۰۸۲-۱۰۸۴
  5. آیت‌الله محمدحسین غروی اصفهانی، کمپانی
  6. سید حمیدرضا برقعی
  7. شاعر را نیافتم.
  8. شعری با مطلع مشابه ولی از زبان یکی از اصحاب را گروه مسلم در سال ۹۳ در نوا-نمایش «در های کج» اجرا کرده بود، این‌جا بیابید.
  9. محسن ناصحی
  10. محمد سهرابی
  11. علی انسانی
  12. با صدای علی فانی، از این‌جا بشنوید.
  13. سید حمیدرضا برقعی
  14. علی‌اکبر لطیفیان
  15. غلام‌رضا سازگار
  16. میلاد عرفان‌پور
  17. فراموش شده بود، ولی باید اضافه می‌شد
  18. کاظم بهمنی